تبليغاتX
یه مشت مرده شور -
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

به نام خدا

سلام

اینجانب مرده شور بوقلمون صفت اومدم بنویسم . سری دوم لاست(خیلی زور زدم انگلیسی بنویسم نشد)

 

مامان حسن کچل اونو از خونه انداخت بیرون .حسن هم از همه جا درمنده اومد تو خیابون و حیرون و به متر کردن میپرداخت که یهو نفمید چی شد که رسید به کوچه ای به نام "کوچه مدرسه" .درحالی که از دیدن این همه مدرسه انگشت حیرت به دهان مونده بود به دری کرم مایل به زرد رنگ رسید.یهو نفهمید چی شد که خود را در داخل دفتر مدرسه یافت .دید حالا که این مدرسه اینقدر افتخارات داره منم یه ثبت نامی بکنم شاید درس خوندمو سر یه کاری رفتم و این مادر جان دست از سر کچل ما ورداشت .به خانومی بر خورد

.از او پرسید خانوم برای ثبت نام کجا ...

خانوم برگشت و نگاهی بس نافذ به حسن انداخت .نگاهی که در تمام سلولهای حسن احساس گناهی مبهم  ایجاد کرد . به این حالت خانوم گفت : البته ما دانش آموزانی را که دست به سر و صورتشون میزنن رو ثبت نام نمیکنیما حواستون باشه اولیاتون رو معتل نکنین .بعد هم با حالتی که احساس میکرد نمک تمام وجودش رافرا گرفته گفت وای قیافشو چه با مزه است .

حسن با حالت نا امیدی داشت میرفت بیرون که یه دفتر دیگه رو دید

بعد حسن رفت توجابی که یه خانوم اونجا بود گفت اومدم ثبت نام و ماجرای زندگی اش رو برای خانوم یه کمی مهربون تعریف کرد .خانومه هم دلش سوخت گفت فردا بیا مصاحبه .

                                                                                                             ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط یکی از مرده شورها  |