پنج نفر بودند . یک روز دور هم جمع شدند و برای خودشان یک مرده شورخانه راه انداختند . پنج نفر بودند اما نابرابر . یکی شان شوق زیادی داشت . هر روز صبح می آمد و شب می رفت . به نظر شغلش را هم دوست داشت . دوتایشان هم نیمه وقت می آمدند و دوتای دیگر هم به ندرت . دل و دماغشان به مرده شستن نمی آمد و گاه گاه هم غیب می شدند . بودند و مرده شورخانه هم بود و می گذشت ... گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه همان مرده شور باشوق رفت . گذاشت و رفت و غیب شد . کجا؟ خودش هم نفهمید هیچ وقت . مرده شورخانه هم از رونق افتاد . دیگر هیچ کس حس و حال مرده شستن نداشت . و حالا ...
حالا سر در مرده شورخانه تابلویی نصب شده با این مضمون که : تا اطلاع ثانوی درش تخته است ...
مضمون:مرده شور ذلیل مرده
نثر:...